تبلیغات
تنافس - سفرنامه06
 
یکشنبه 6 فروردین 1391 :: نویسنده : f_rahnama

دخترک شاید 16،15 ساله بود.

ایستاده بود پشت سر باباش و داشت ازش بد می گفت ! رفیق رفقای 14،15 ساله ش گفتند :"هیس ! الان بابات میشنوه ! "

با بی خیالی گفت : " نه بابا ! گوش هاش سنگینه ."

وقتی دخترک اومد رد بشه و  بره ، باباش محکم گرفتش .

 یه بوسه ی خواستنی کاشت روی پیشونی بلند دخترک.

 

بابا ها ، نه ، راوی ها میگفتند باباش آر پی جی زن ِ ماهری بوده .

......................................................................

اون ور تر زیر سایه ی کوتاه ِ اتوبوس  ، یه عروس خانومی که میگفتند فرزند شهیده ، غرق ِ نگاه ِ دخترک و پدرش شده بود .

از زیر عینک آفتابیش یه چیزهای برّاقی سُر می خورد پایین .

پدرشوهرش اومد طرفش دستش رو حلقه کرد دور عروسش و  محکم به خودش فشار داد .

عروس خندید.

راوی ها می گفتند باباش غواص بوده .





نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تنافس
پیشی بگیرید بر یکدیگر برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان -------" فلیتنافس المتنافسون" مطففین آیه 26
درباره وبلاگ

تنافس جایی است برای ِ نوشته های درهم ِ من از
معماری، انسان،عشق و خدا...

و اما...

در پس ِ این روزهای ناآرام ِ بهانه جو که در سکوت می آیند و می روند،
انتظار ِ آمدن ِ عزیزی ، دلیل ِ نا تمام ماندن ِ لحظه هاست...

این روزهایی که آرام نمی گیرند ، مگر او بیاید...
هم او که غمش بزرگ است و دلش بزرگ تر و یار و یاور ِ صادق می طلبد.

باشد که خداوند از ابر هدایتش برایمان بارانی برساند تا طلوع ِ طنازانه ی آن خورشیدرا درک کنیم و در زمره ی یارانش قرار گیریم.

مدیر وبلاگ : f_rahnama
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آمار سایت