تبلیغات
تنافس - 07
 
چهارشنبه 15 آبان 1392 :: نویسنده : f_rahnama

رسیده بودیم نجف.

توی اتوبوس  از کوچه پس کوچه های نجف می گذشتیم ...

نگاهمون بی تابِ  یک لحظه دیدن ِ  آن گنبد طلایی، از لابلای خانه خرابه ها و اسکلت های بتنی گردن می کشید و سرک می کشید و هر چه تقلا می کرد ، طلایی ِ گنبدی  دوای ِ درد ِ بغض هایش نمی شد...

تا اینکه از میان شیشه ی غبار گرفته و چشم های بارانی :

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

"السلام علیک یا امیرالمومنین..."

....................................................................................

نجف، بارگاه حضرت حیدر، با این گنبد دوست داشتنی و ایوان طلای با صفایش ما را با خود برده بود ...

از نجف که راهی کربلا شدیم تازه به خودم آمده بودم ...

مست بودم انگار... 

                                "در آستان تو مولای عشق ورزیدن

                               خوش است مستی ِ دور ضریح چرخیدن"





نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 آبان 1392 12:30 ق.ظ
رسیدیم نجف، بعد از ظهر بود.
دم اذان مغرب رفتیم سمت باب قبله
اذن گرفتیم رفتیم داخل صحن..
صحن کوچیک بود و زائر زیاد..
صف نماز جماعت بود و دو تا آدم پریشون که میخواستن قبل مستحب به ضریخ خیره شدن، نماز بخونن..
وایستادیم توی صف.
نمیدونم چرا خادم نداشت حرم بابا. توی صف نماز، از عرب هایی که مصر بودن رد شن، اینقدر تنه خوردیم که احساس کردم نماز باطله.
یه حال عجیبی بود..
اینکه توی حرم بابای شیعه، امیر مومنا، علی، کسی که عظمت وجودش در وصف نمیاد... تو اینهمه مظلومیت حس کنی..
فهمیدم
ما توی این سفر فقط اومدیم با واژه ی مهجور "مظلوم" آشنا شیم..
.
.
توی این روزا
خوندن سفرنامه ی تو
قد روضه
از من اشک میگیره..
f_rahnama قبول باشه خانوم ...
"تنهایی ، غربت و مظلومیت "...
میرسم به این واژه های شور و تلخ ، انشالله.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تنافس
پیشی بگیرید بر یکدیگر برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان -------" فلیتنافس المتنافسون" مطففین آیه 26
درباره وبلاگ

تنافس جایی است برای ِ نوشته های درهم ِ من از
معماری، انسان،عشق و خدا...

و اما...

در پس ِ این روزهای ناآرام ِ بهانه جو که در سکوت می آیند و می روند،
انتظار ِ آمدن ِ عزیزی ، دلیل ِ نا تمام ماندن ِ لحظه هاست...

این روزهایی که آرام نمی گیرند ، مگر او بیاید...
هم او که غمش بزرگ است و دلش بزرگ تر و یار و یاور ِ صادق می طلبد.

باشد که خداوند از ابر هدایتش برایمان بارانی برساند تا طلوع ِ طنازانه ی آن خورشیدرا درک کنیم و در زمره ی یارانش قرار گیریم.

مدیر وبلاگ : f_rahnama
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آمار سایت