تبلیغات
تنافس - 01
 
دوشنبه 13 آبان 1392 :: نویسنده : f_rahnama

بچه ها کلاس رو گذاشته بودند روی سرشون.

مثلا می خواستند به امتحان و تکلیف دوبرابر شده شون اعتراض کنند. من هم که بلد نیستم ادای این معلم های سخت گیر رو دربیارم با لبخند تماشاگر اعتراضشون بودم.خسته هم بودم، اونقدر که با شنیدن صدای زنگ کلی خوش‌حال شدم.

مستقیم رفتم به آبدارخونه و یک لیوان آب برای خودم ریختم.

تلفنم زنگ خورد. مامان که انگار عجله داشت بی مقدمه پرسید : "سلام دخترم میاید کربلا ؟"

.

.

.

با صدای غم‌گینی گفتم :" مامان ما نمی تونیم همراهتون بیایم، شما برید..."

مامان با خنده گفت: " کارِتون درست شده. آقاتون گفت میاید انشالله."

 

نشستم روی صندلی .

من مونده بودم و

لیوان آب ِ توی دست‌ام ...

 

"السلام علی الحسین (ع) ....."

 





نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آبان 1392 09:28 ب.ظ

قبول باشه

f_rahnama ممنون خانوم ...انشالله قسمت شما بشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تنافس
پیشی بگیرید بر یکدیگر برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان -------" فلیتنافس المتنافسون" مطففین آیه 26
درباره وبلاگ

تنافس جایی است برای ِ نوشته های درهم ِ من از
معماری، انسان،عشق و خدا...

و اما...

در پس ِ این روزهای ناآرام ِ بهانه جو که در سکوت می آیند و می روند،
انتظار ِ آمدن ِ عزیزی ، دلیل ِ نا تمام ماندن ِ لحظه هاست...

این روزهایی که آرام نمی گیرند ، مگر او بیاید...
هم او که غمش بزرگ است و دلش بزرگ تر و یار و یاور ِ صادق می طلبد.

باشد که خداوند از ابر هدایتش برایمان بارانی برساند تا طلوع ِ طنازانه ی آن خورشیدرا درک کنیم و در زمره ی یارانش قرار گیریم.

مدیر وبلاگ : f_rahnama
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آمار سایت