تبلیغات
تنافس - داستان ِمن و بچه هایم !
 
دوشنبه 21 اسفند 1391 :: نویسنده : f_rahnama

دست های کوچک ِ ‌پفکی اش را گرفت روبرویم ،‌مشت اش را باز کرد و کاغذ تا شده ای را به دستم داد که گوشه هایش به طرز خنده داری مچاله شده بود ...

بعد هم دوید و رفت !

یک جوری که دست هایم پفکی نشود تایِ به اصطلاح نامه ی عاشقانه اش را باز کردم ،

وسط یک عالمه ماه و قلب و ستاره نوشته بود : ‌

دو سیب و یک گلابی ************ دوستت دارم حسابی

پسرک با همه ی قلب ش نوشته بود .

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که یاد بگیرد تملق به چه معناست و چه فوایدی دارد !

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بفهمد ریا هم می تواند چاشنی کارهای روزمره اش باشد

راستش را بخواهید لذت بردم از این همه خلوص .

.

.

.

این ترم هم تموم شد و من به این فکر می کنم که شاید دیگه نبینمشون ، یا وقتی ببینمشون که بزرگ شده باشن و نشناسمشون ...

امشب هم کلاس دخترها رو تموم می کنم ... دلم براشون تنگ میشه .

راستش کم کم به تک تکشون یه حس خاصی پیدا می کنی یه حسی که قشنگ و دلخواسته است .











نوع مطلب : انسان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 اسفند 1391 06:07 ق.ظ
سلام خانوم معلم.
چه کلاس نازی داری....
f_rahnama سلام خانوم مهندس ...ممنون از محبتت .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تنافس
پیشی بگیرید بر یکدیگر برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان -------" فلیتنافس المتنافسون" مطففین آیه 26
درباره وبلاگ

تنافس جایی است برای ِ نوشته های درهم ِ من از
معماری، انسان،عشق و خدا...

و اما...

در پس ِ این روزهای ناآرام ِ بهانه جو که در سکوت می آیند و می روند،
انتظار ِ آمدن ِ عزیزی ، دلیل ِ نا تمام ماندن ِ لحظه هاست...

این روزهایی که آرام نمی گیرند ، مگر او بیاید...
هم او که غمش بزرگ است و دلش بزرگ تر و یار و یاور ِ صادق می طلبد.

باشد که خداوند از ابر هدایتش برایمان بارانی برساند تا طلوع ِ طنازانه ی آن خورشیدرا درک کنیم و در زمره ی یارانش قرار گیریم.

مدیر وبلاگ : f_rahnama
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آمار سایت