تبلیغات
تنافس
 
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : f_rahnama
هوس کرده ام بنویسم.
بنویسم از روزگاری که به قول معروف هم چین نوشتنی هم نیست!
بنویسم از روح ناآرامی که بنای ناسازگاری گذاشته و التماس دعا دارد. باز هوس کرده رها شود٬ آن هم از زندانی که هم دوستش دارد و هم ندارد!

"...تهی کردی مرا از خویش تن آهسته آهسته! "

تن٬ که از شانس ما آن هم هم چین سر ِ سازگاری ندارد.

این روزها که تاپ تاپ تاپِ قلبم مدام می رود روی دور تند و باز می گردد٬ تنها تماشای مشایه ها آرامم میکند...
ورد ِ زبانم را داده ام خطاط نوشته٬ بزنم به دیوار ِ منزل٬
شاید بشود ورد نگاهم
بشود دیدگاهم 
چه می دانم٬ بشود ایمانم ...بشود یک چیزی که نجاتم دهد از کشمکش های این روزهای خودم با خودم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 اسفند 1392 :: نویسنده : f_rahnama
حوّل
حوّل
حوّل حالنا الی احسن الحال ...

و چه کسی نیکو تر از تو می داند "احسن الحال " ِ ما کی محقق می شود ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 اسفند 1392 :: نویسنده : f_rahnama



از اول جشن یک چیزی پشت لبخندهای بچه های هیئت زندانی شده بود.
مولودی خوان که به جاهای ناب شعرش می رسید، به رسم معمول و برای تایید کف می زدند.
چشم هایشان اما ...هی مات و هی براق می شد، هی دوباره مات و دوباره براق می شد.

در وصف بانوی صبر هم مگر می توان سرود ؟! شاعرش لابد متوسل شده به برادر ِ لب تشنه ی زینب (س)...
حاج اکبر وسط مولودی یادآوری می کرد با لبخند کف بزنید انشالله شب ولادت خانوم برات کربلا رو از ایشون بگیرید ...

برای بچه ها یی که بغض هایشان را پنهان کرده بودند ، شنیدن این جمله کافی بود که آرام و بی صدا اشک هایشان را روانه ی گونه ها کنند اما...
نمی دانم چرا اسم حضرت سقا را که برد ،
یا اباالفضل هایشان که بالا گرفت ،
قفس بغض های کنترل شده ی امشب شکست و کبوتران هق هق بودند که آزاد می شدند ، بی آنکه دلواپس پنهان کردن چیزی باشند!





پ.ن : از بین چک نویس های اخیر منتشرش کردم اما عکس دقیقا مربوط به روز عید غدیر سال 1389 هست و گمونم 5 شنبه بود.
اون روزها هنوز گنبد و مناره های مطهر را زخمی نکرده بودند...





نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 اسفند 1392 :: نویسنده : f_rahnama
تاکسی هایی که مسیرشان سامرا بود ...
و اتوبوسی که باید برمی گشت ایران.
کاش می شد حق انتخاب داشت.

سخت است برای وقت دلتنگی فقط چند تا عکس داشته باشی و آرزوی دوباره دیدن این همه زیبایی.

شُكْراً لِلّهِ .
.
.
.
.
"هر قدر هست راه خدا راه ِ مستقیم
در گیسوان ِ دلبر ما پیچ و تاب هست ..."




نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 اسفند 1392 :: نویسنده : f_rahnama
ساعت 12 شب ،
خادم های حرم کم کم چلچراغ ها را خاموش کردند و آرام ایستادند کنار سینه زن ها که حالا شور گرفته بودند و در آسمان دیگری سیر میکردند...
یک کمی ایستادند و این پا و اون پا کردند تا حواس ها جمع حضورشان شد .
و دعای آخر
و سلام آخر
و باب القبله ..........

بعضی وقت ها یک چیزی باید جلوی عجله های ما آدم ها را بگیرد که از خیر ها و روزی هایی که قرار است سر راهمان قرار بگیرند هول هولی رد نشویم !
مثلا چه قدر دل‌نشین و دل‌خواسته است که کفش هایت را ببرند...
 یا مثلا گم‌شان کرده باشی...

آن وقت بنشینی روی نیمکتی در وسط راه و پاهای بی کفشت را تاب بدهی توی هوا و هنوز مست بوی خوش ضریح باشی که  یک‍هو صدایت کنند؛

کسی با لهجه ی عربی صدایت کند : " خانم خانم ! "
سرت را بچرخانی که مثلا با منی؟!
و صدای عربی ادامه دهد : " تبرّک تبرّک "
این بار سرت را بچرخانی به جهتی که دست ِ خادم ِ پیر ِ حرم اشاره رفته است ... ببینی دقیقا روبروی آشپرخانه ی جوادالائمه (ع) نشسته ای و یک خادم  ِ دیگر چند تا ظرف سفید یک بار مصرف به سمتت دراز کرده است ... تبرّک تبرّک .

چه می دانید چه کیفی می کند، یک همچین زائر  ِ مستی !
یک زائری که سابقه ی ایستادن پشت در آشپزخانه ی حضرت ِ آفتاب (ع) را دارد ، آن هم بدون فیش و دعوتنامه که شاید مثلا تبرّکی روزی اش شود،
 که تا به حالا هم نشده است!

خلاصه یادم نیست آقای همسر و خادم جوان کفش ها را بالاخره از کجا پیدا کردند اما پوشیدیم و راهی شدیم.
.
.
.
.
.
خادم های حرمین کاظمین با بقیه فرق داشتند ...صبورتر بودند و نیت‌شان یک جوری احساس میکردم خالص تر بود.
و حتی وقتی در تاریکی به دنبال کلید کفشداری های بسته شده می گشتند، اثری از نارضایتی و غرغرهای زیرپوستی توی صورت شان نبود.
چند روز بعد از اینکه رسیدیم ایران، شنیدم نزدیک حرم بمب گذاری شده و چند تا از خادم های حرم شهید شده اند ...






نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 17 اسفند 1392 :: نویسنده : f_rahnama
راستش را بخواهید تا آن روز غریبی امام رضا باورم نشده بود ...
یعنی پیش از آنکه ببینم بین خورشید ها،
پدربزرگ و نوه ،
جای خورشیدی به نام پدر خالی‌ست ...
.
.
.
.
.
.






نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 اسفند 1392 :: نویسنده : f_rahnama

گفته بودم برای من دیدن دو گنبد طلایی در یک قاب ، خیلی غریب و دوست داشتنی بود.

بله. گمونم گفته بودم.

ظهر رسیدیم کاظمین و تا صبح فردا هم وقت داشتیم.

می گفتند کاظمین امن نیست، من اما آرام بودم . یعنی به طرز عجیبی آرام گرفته بودم .

بعد از نماز مغرب، در هوای خنک صحن روبروی حرم نشسته بودیم ...صحن و سرایی که پر شده بود از صدای جوانان اردبیلی ...

صدای‌شان و آهنگ‌شان روح آشنایی داشت که همه را جذب کرده بود.

کاش میشد آهنگ صدای‌شان را هم برایتان بنویسم : 

" چه حرمی !   چه گنبدی !               حس میکنی تو مشهدی" ....



پ.ن: از کاظمین هیچ عکسی ندارم اما ...

این حال و هوای صحن امام رئوف در روز عرفه بود.





نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 اسفند 1392 :: نویسنده : f_rahnama

 

داشتم قدم زنان از قتلگاه می رفتم به سمت خیمه گاه ...

فکرم به سرعت نور تغییر مسیر می داد ...یکدفعه روی یک اسب وفادار قفل شد.

ذوالجناح باید یک همچین مسیری را آمده باشد ...

با سر و یال خونی...

بی سوار...

غمگین...

بعد هم جایی خوانده ام از بین خیمه ها راه فرات را پیش گرفته و ناپدید شده...

.

.

.

"نه ذو الجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سید الشهدا بر قتال، طاقت داشت

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد"





نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 دی 1392 :: نویسنده : f_rahnama
دوربینم رو دستم گرفته بودم و با خودم فکر میکردم :"یعنی چه قدر باید دور برم تا بتونم قتلگاه و تل زینبیه رو توی یه کادر داشته باشم"
نمی دونستم تل و قتلگاه اینقدر به هم نزدیک اند.
اینقدر که نیازی نیست  دور بری.
فاصله ای نیست ....
روی تل که ایستاده باشی،
 همه چیز رو به وضوح میبینی....
اینطور بوده که عمه دلش لرزیده و دست و پاش سست شده اونوقت عبدلله (ع) همه ی توانش رو جمع کرده ، دستش رو از دست عمه بیرون کشیده و دویده سمت قتلگاه، روی سینه ی عمو ...
.
.
.
.
.
.
.
.
روی کتیبه ای که کاشی های لاجوردی اش آشنا بود ،
به رنگ سپید نوشته شده بود "هذا مقام کف العباس" .
توی یکی از کوچه های اطراف حرم پیدایش کردیم....
فکر میکردم فوقش یکی دو تا کوچه بالاتر مقام دست دیگر  حضرت علمدار را هم پیدا میکنیم....

خیلی راه آمده بودیم ...

خیال نمی کردم بین این دو دست مبارک این همه فاصله انداخته باشند...

بالاخره پرسان پرسان پیدایش کردیم .




نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 آذر 1392 :: نویسنده : f_rahnama
برعکس سفرهای راهیان، که معمولا آب گیر نمیومد یا دیر گیر میومد و بر و بچه ها  تشنه می موندن ،
تو کربلا هیچ کس تشنه نمی موند!
به طرز عجیبی همیشه "آب" بود ، همه جا "آب" بود.
اون هم آب خنک ...
خودش یه روضه بود.

تو حرم حضرت عباس(ع) هر چند قدم یه دونه کلمن نارنجی پر از آب خنک بود. دور تا دورحرم این نارنجی ها به چشم میومدن.
قد و اندازه و به قول ما معمارها scaleشون انگار با قد و اندازه بچه ها تنظیم شده بود، اون جا هیچ بچه ای تشنه نمی موند.

نشسته بودم به تماشای بازی بچه های قد و نیم قد که تن‌شون لباس های عربی بود.
با شوق کودکانه ای میدویدن، میپریدن، دعواشون می شد، موهای بافته ی همو میکشیدن ،آشتی میکردن و دوباره مشغول بازی می شدن.
تشنه شون که می شد می رفتن سراغ  کلمن های نارنجی  و برای خودشون آب می ریختن.

یادم نمیاد آخرش از اون کلمن نارنجی ها آب خوردم یا نه .
دل‌م می‌گرفت.
نمی دونم حرم حضرت سقا دلگیر بود یا من دلم گیر بود.




نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 آبان 1392 :: نویسنده : f_rahnama
رسیده بودیم کربلا.
چشمام جایی رو نمیدید.
چیزی هم نمی شنیدم.

 فقط تند و تند گام برمیداشتم که برسم بین الحرمین. 


ایستادم.
چشمام باز شد.
باز شد  به جمال یک گنبد طلایی که زیر نور خورشید می درخشید.

 هنوز چیزی نمیشنیدم.

خواستم بی درنگ سلام بدم "السلام علیک یا اباعبدلله "، که سرم چرخید و دیدم یه گنبد طلایی دیگه در طرف راستم  زیر نور خورشید دلبری میکنه.

یک لحظه خشک شدم.

بغض کردم .

نمیدونستم کدوم سمت باید به کی سلام بدم ...

نمی دونستم این گنبد اربابه یا گنبد ساقی لب تشنه ها.

چشم هامو بستم ، همزمان یه چیز هایی ریخت روی گونه هام، دستم رو گذاشتم روی قلبم،
من موندم و همون سلام همیشگی:
.
.
.
.
.
"السلام  علی الحسین(ع) و علی علی بن الحسین(ع) و علی اولاد الحسین (ع) و علی اصحاب الحسین(ع)و علی عباس ِ الحسین(ع)..."







نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 آبان 1392 :: نویسنده : f_rahnama
بمبی که نزدیک  مرقد مطهر دو طفلان مسلم منفجر شده بود داشت مسیر سفر ما رو عوض می کرد و ما توی جاده های بی تابلو و بی نشان عراق، یه بار دیگه ختم صلوات  گرفته بودیم ...بمب بهانه ی مسخره ای بود برای کاروانی که راهی کربلا شده!
نکنه نطلبیده  باشند...
یاد گلدسته های مطهرشون افتادم که تو شهر خودمون ساخته شده بود و خودمون از قزوین راهی‌شون کرده بودیم ....یعنی می شد قسمت بشه و اون گلدسته ها رو سر جاشون ببینیم؟!

................................

این اولین باری بود که دو تا گنبد طلایی توی یک قاب می دیدم .
دلم رفت ...
رفت پیش دو تا گنبد کنارهم تو کاظمین.

کار نصب گلدسته ها تموم شده بود ...ولی هنوز داربست ها رو جمع نکرده بودن.

خدا رو شکر کردیم و قبر دو برادر غریب  و شجاع ، دو هدیه  ی جناب مسلم به سیدالشهدا رو زیارت کردیم و راهی کربلا شدیم.

محمد، ابراهیم، حمیده .........تو فکر خواهرشون بودم که تا کجا کاروان ِ داغ دیده رو همراهی کرده ...
و یادم اومد که چند سال قبل در قبرستان باب الصغیر، آرامگاه حمیده دختر حضرت مسلم رو زیارت کردم.

"شکفته بر این نهر،دو یاس کوچک
دو چشم فروزان، دو الماس کوچک

دو گنبد به اندازه ی بی پناهی
شده کربلایی به مقیاس کوچک

کنار فرات، آه ، می  بینی ای دل!
به خون خفته جسم دو عباس کوچک"










نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 آبان 1392 :: نویسنده : f_rahnama
صبح زود رفتیم مسجد سهله ...
فکر اینکه اینجا منزل ِ شماست ، دل ها را با خود برده بود آقا .

"دم ِ طلوع تو باید چه دل‌نشین باشد
و شاعرانه ترین لحظه ی زمین باشد..."






نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 آبان 1392 :: نویسنده : f_rahnama

مسجد کوفه ...اعمال‌ش زیاد بود و فرصت ما کم. 
خیلی زود وقت نماز مغرب شد و نرسیده بودم درست و حسابی زیارت کنم...وقت رفتن بود اما من هنوز دلم به دلِ  مسجدی بند بود که،
 امام جماعتش علی(ع) بوده
 و رسول خدا در شب معراج در آن فرود آمده
 و توبه ی آدم پذیرفته شده
 و کشتی نوح  در آن ساخته شده،

........و جناب مسلم در آن به خاک سپرده شده،
نمی دانم چقدر بعد از اینکه دستش را بر سینه گذاشت و از راه دور ، سلامی نثار آقایش حسین(ع) کرد ، با دلی که خون بود و پریشان ِ حسین(ع) اولین شهید کاروان کربلا شد اما انگار او اولین کسی بود که از راه دور به حسین بن علی(ع) سلام داد.

درست همان شب ها داشتند ضریح تازه ی جناب مسلم را نصب می کردند و دور تا دورش را بسته بودند...خلاصه قسمت دست های ما نشد گره بخورند به ضریح‌شان.

داشتم می گفتم، وقت نشده بود  یک دل سیر خیره شوم به محرابی که متبرک شد به خون ِ فرق ِ مبارک علی(ع) و ابر شوم و ببارم بر این همه مظلومیت .

چاره ای نبود، بعد از نماز همه جمع شده بودند دور هم تا برویم،
اما خبری از مادربزرگ پیر کاروان که همیشه از زیر چادر مشکی اش لباس های چین دار کُردی به تن می کرد، نبود.

چند نفری رفتند به دنبال مادربزرگ و من هم به داد ِ دل‌م رسیدم خب!

مادربزرگ که پیدا شد، دلم می خواست محکم بغلش کنم ...برایم زمان خریده بود.

معلوم نبود دیگر کی این چشم های بی چیز من توفیق پیدا کنند بر این محراب خونین ببارند.

"پیش از تو کوفه، سجده ی خونین ندیده بود
داغ بزرگ، ماتم سنگین ندیده است

خون دل تو بود که محراب را گرفت
جز در دل تو دغدغه ی دین ندیده بود..."







نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 آبان 1392 :: نویسنده : f_rahnama
قرن هاست در خیابان اصلی نجف_کوفه یک مسجد ِ خیلی بامعرفتی ایستاده است.
یک مسجدی که  گمونم مرام و معرفتش، از آدم های آن‌جا بیشتر بوده و هست.
یک مسجدی که گفته اند "حنانه" است. 
که گفته اند به امیر مومنان احترام کرده،
و سال ها بعد برای حسین‌ش ناله سر داده...

یک مسجدی که احترام سرش می شود.که می داند مولای متقیان که رد می شود باید سلام داد و احترام کرد ...نمی خواهم از آن هایی بگویم که حتی جواب سلام ِ قران ناطق، علی (ع) را نمی دادند.
نمی خواهم از کوفه بگویم .
و از کوفیان.
من که هنوز هراس این را دارم که نامه بدهم و خیانت کنم ،
که دعای فرج بخوانم و جا بزنم ،
من که هنوز ...
پناه می برم بر خدا و در مسجدی که می گویند حاجت برآورده می شود، دو رکعت نماز حاجت می خوانم.





نوع مطلب : سفرنامه ی عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
تنافس
پیشی بگیرید بر یکدیگر برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان -------" فلیتنافس المتنافسون" مطففین آیه 26
درباره وبلاگ

تنافس جایی است برای ِ نوشته های درهم ِ من از
معماری، انسان،عشق و خدا...

و اما...

در پس ِ این روزهای ناآرام ِ بهانه جو که در سکوت می آیند و می روند،
انتظار ِ آمدن ِ عزیزی ، دلیل ِ نا تمام ماندن ِ لحظه هاست...

این روزهایی که آرام نمی گیرند ، مگر او بیاید...
هم او که غمش بزرگ است و دلش بزرگ تر و یار و یاور ِ صادق می طلبد.

باشد که خداوند از ابر هدایتش برایمان بارانی برساند تا طلوع ِ طنازانه ی آن خورشیدرا درک کنیم و در زمره ی یارانش قرار گیریم.

مدیر وبلاگ : f_rahnama
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آمار سایت